|
غروبی بود
غروبی دلپذیر و ما تنها
کنار برکه های آب
میان دامن مهتاب
درون دستهای ساحلی تبدار می رفتیم
و میگفتیم از دیروز از امروز از آینده از فردا
غروبی تلخ و غمگین است و من اکنون
به یاد آن غروب آن شب
کنار آبشاری نغمه خوان بنشسته ام خاموش
و مرغ شب برایم قصه می گوید 
|